تبليغاتX
موج

موج

بعد از سه سال رفتیم از اینجا...

  فکر زدن وبلاگ را "استاد" گرام انداخت به کله ام. شهریور ۱۳۸۶ بود که اینجا راه افتاد.  

 قلمم شد دکمه های کیبرد و کامنتها برایم دریچه های تازه .  غمها... شادی ها.... خزعبلات و خیلی چیزهای دیگر... شد صفر و یک و نشست روی تن این وبلاگ.با اینکه دوست نداشتم خودسانسوری کنم  اما مواقعی ناگزیر بودم. روزهایی بود که دلم می خواست اینجا بنویسم و عقلم می گفت:"بیخود" قلم را هم که این کلیدها ازمان گرفته بودند. می شدند "صداهای ذهنی" . اما خدا رو شکر این روزها قلم به دست شدم دوباره . دارم سعی می کنم تعادل قلم و صفحه کلید رو باهم حفظ کنم.

  دیشب داشتم گشتی می زدم به آرشیو وب. با نوشته هایی برخورد کردم که هم خیلی دوستشان دارم و هم خاطره انگیز شده اند . هر کدام به نوعی . مثل:" برادر!لطفا مواظب نگاهت باش" (آبان ۸۶) که از آن اولی ها بودو  برای هجده نوزده سالگی مان. "حیارا حیارا حیا را"   این یکی عنوانش تا مدتها باعث شوخی بود."انتخاب کنید لطفا"(آذر ۸۷) که درباره انواع خواستگاری بود . یا "ح م ق"(دی ۸۷/ تاریخ اصلاح شد)و یکی از خاطره انگیز ترین پستها :" خواستگاری"(اردیبهشت۸۸)  پستی که خیلی دوستش می دارم. فقط کاشکی این "مدیکو" خشمگین نمی شد و ما مجبور نمی شدیم قسمت آخرش را حذف کنیم. الان اگر من بعد از آن پست سالم هستم یکی از عجایب خلقته  چون در اون پست به قول ظریفی: مقادیری از دفتر خاطرات بچه ها رو لو دادم.

    پستهای خوب و خاطره انگیز کم نبود( که این از خودشیفتگی من سرچشمه می گیره)

امشب می خواستم که قالب اینجا رو عوض کنم تا تحولی بشه . "مانیا" پیشنهاد داد :"بیا وردپرس" ما هم پذیرفتیم.مطالب این سه سال همین جا  می مانند. به عنوان پست اول آنجا هم یکی از نوشته های اینجا را  که خیلی دوستش دارم انتخاب کردم و دوباره آنجا پست گذاشتم.

 می خواستم آدرس وبلاگ را  آدرس همین جا بگذارم که نشد اما عنوان همان است.

     موج

 دوستان گرام!

  جواب های کامنت های پست قبلی را در همان محل می گذارم. اما برای گذاشتن کامنتهای جدید تشریف فرما شوید منزل جدید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/04ساعت 3:16  توسط مرضیه  | 

  تلخند...   یا هر اسمی که تو  انتخاب می کنی... تویی که مرا می شناسی

 

  کتاب جامعه  شناسی سال سوم بود یا علوم اجتماعی پیش دانشگاهی درست به خاطر ندارم . اما یادم می آید جایی در یکی از این دو کتاب  بحث از اجبار اجتماعی بود. یکی از مثال هایش را خوب به یاد دارم. نوشته بود که فرض کنید کسی به نحسی عدد 13 معتقد است. اجبار اجتماعی در باره این مساله این است که دیگران او را مسخره خواهند کرد.( یا شاید هم مجازات اجتماعی بود. اما به نظر من همان اجبار اجتماعی ست.)

  بعضی مواقع یا بهتر بگویم بیشتر مواقع یک اجبار اجتماعی ست که بیشتر از همه تو را می آزارد و ایستادگی در مقابلش سخت است. صبر داشته باش، توضیح می دهم برایت. فرض کن یک بنده خدایی عقایدی دارد و افکاری . این عقاید و افکارش با اطرافیانش متفاوت است.  اگر افکار متفاوتش را بیان کند اجبار اجتماعی برای او چیست؟ اینها:" فلانی ناراحت می شود. او این حرف را دوست ندارد.  اگر من این حرف را بزنم فلانی چه فکری درباره ام می کند؟و..." و به خاطر ترس از این اجبار اجتماعی ست که افکار و عقاید متفاوت را می پذیری. و این از ترس توست. ترس از روبرو شدن با همان اجبار اجتماعی. اما فرض کن همیشه در زمان بیان عقیده به خودت می گویی :" نه . من یک آدمم عقاید خو د را دارم. دیگران را بیشعور فرض نکن. این کاملا  دورویی است و..." فکر کن بعد از تمام این افکار در برابر اجبار اجتماعی می ایستی .  با ترفند خودت و سعی می کنی خودت باشی.  می گردی تا یک عقیده درست و درمان از مغزت بیرون بکشی و تا بتوانی  بگویی "این عقیده من است" من خودم هستم. اما آیا خودت را پیدا می کنی؟ آیا  می توانی میان این همه اجبار اجتماعی خودت باشی؟  می شود شاید تو نتوانستی . شاید تو نخواستی.

××××××××××××××××××××××××××××××××××

  سکوت همیشه علامت رضایت نیست. به نظر من سکوت تنها گاهی از مواقع نشان دهنده توافق است. سکوت خیلی مواقع   به خاطرعصبانیت است. خیلی مواقع از سر بی اهمیت بودن موضوع. خیلی مواقع  به طور شگفت انگیزی به تو کمک می کند تا حرص کسی را دربیاوری. سکوت گاهی از سر مخالفت است و گاهی ازسر احترام. و البته مواقعی از سر بی اطلاعی و درماندگی.

  نقطه  شروع سکوت من... نه... نقطه ای که برای سکوتم یک محرک بود، برمی گردد به شبی تابستانی در تیرماه 1388.  بعد از حوادث انتخابات... بعد که نه...منظورم همان اوایلش بود. ومن به خودم قول داده بودم که بحث نکنم. نشد. شب نسبتا خنکی بود و روی یک زیر انداز روبروی دریا نشسته بودیم. و من از او سوالی پرسیدم. پرسیدم تا اگر می تواند قانعم کند.  چقدر صبر کردم تا حرفم را جلوی پسرش نزنم و به او گفتم که با پسرت نمی شود بحث کرد که او تند است.  حرف زد و من به طرز حال به هم زنی کوتاه آمدم .به هزار دلیل یکی از دلایل این بود که او از   شرایطی  که من آن روزها شنیده و بعضا دیده بودم اصلا تصوری نداشت.  و سنگ به سینه زد. سنگ کسی را به سینه زد. نمی توانم درک کنم این قهرمان سازی را و اینکه فلانی به به و چه چه . چه آن فرد "خاتمی" باشد،  یا "موسوی"  یا " احمدی نژاد" و یا هر فرد دیگری. خودم هم سنگ کسی را به سینه نزدم.  که اگر می زدم امروز شک نمی کردم و به اشتباه کردنش نمی اندیشیدم. فردی می تواند تجسم عقاید من باشد. تجسم راهی باشد که من انتخابش کرده ام. اما گریبان دریدن را نمی فهمم. از هیچ جناحی. او هم آدم است مثل من و تو. با همه ویژگی های یک انسان.

  آن شب، او که برایم بسیار عزیز و گرامی ست گفت و من.. سکوت کردن...کوتاه آمدن ... و بلافاصله حس خیانت.. حس دورویی... حس جفا ... به خودم ... به افکارم...و.... و یک تصمیم. بی تفاوتی... بی خبری و سکوت. برای یک زندگی بی دغدغه و راحت. برای اینکه وقتی زیر گوشت دارد مهمترین صفحات تاریخ ورق می خورد تو به چیزهای بی اهمیتی مثل       " ماراتن" فکر کنی و  اینکه آن سرباز چند بار تا آتن با کله خورد زمین. برای اینکه به شخصیت "مادر هشت تا بچه " نزدیک شوی.

 چندین عامل درونی و بیرونی من را برای رسیدن به این  سکوت کمک می کند ، ولی چندین عامل درونی و بیرونی هم نمی گذارند کاملا بی تفاوت باشم.

   آن شب روبروی دریای خزر، تن  دادم به اجبار اجتماعی و شاید بارها بعدش که خودم متوجه نشدم. اما در این یکسال همیشه دوست داشتم و سعی کردم خودم باشم . حالا این روزها باید بگردم تا خودم را پیدا کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 2:37  توسط مرضیه  |